شبنم:با توجه به شرایط چاپ و نشر در ایران آیا برای انتشار اولین کتاب خود با مشکلی مواجه نشدید ؟
یکی از دوستان پسرم که اینجا بود و تازه یک موسسه انتشاراتی هم به راه انداخته بود به من پیشنهاد داد که با سرمایه خودم کتاب را منتشر کنم تا کار سریع تر و بهتر انجام شود و من اولین کتابم را با هزینه بسیار زیادی به تیراژ 5000 نسخه چاپ کردم . اما متاسفانه این آقا که پخش کتاب را هم به عهده داشت ، پس از پخش 700 نسخه از کتاب به آمریکا رفت و حتی بقیه کتاب ها را هم به من نداد. من به موسسه مراجعه کردم و حتی با خود این آقا در آمریکا هم صحبت کردم اما جواب قانع کننده ای نشنیدم و کار به جایی رسید که من می خواستم وکیل بگیرم چراکه وقتی اولین کتاب شما با چنین مشکلی مواجه می شود ممکن است شما به لحاظ روحی صدمه ببینید . در نهایت 1000 نسخه از این کتاب را به من برگرداندند و مبلغ بسیار ناچیزی از فروش 700 نسخه اولیه به من دادند که هزینه حمل کتاب ها به خانه شد !!! 
هلیا:با 1000 نسخه ای که به شما برگردانده شد چه کار کردید ؟
همانطور که می دانید نگهداری از کتاب کار مشکلی است . ممکن است کاغذ زرد شود . می خواهم کتاب ها را در خیریه ای که برای بچه های معلول ذهنی آسایشگاه امام علی برپا می شود به فروش برسانم و پول آن را هم به همان جا بدهم. 
هلیا:با توجه به اینکه اولین کتاب شما بود و ازاستقبال خوانندگان هم مطمئن نبودیدچطورریسک کردیدو5 هزارنسخه چاپ کردید؟
من تجربه ای در این زمینه نداشتم وناشرهم چیزی به من نگفت چراکه برای ناشر مقرون به صرفه تر است که درتیراژبالا کتاب ها را چاپ کند چون برای چاپ مجدد باید پول زینک وفیلم و....را دوباره بپردازد.بعدها من متوجه شدم که برخی ناشران تیراژچاپ اول را بالا می برندو بعد تعدادی از کتاب های چاپ شده را نگه می دارند برای زمانی که کتاب به چاپ دوم و سوم رسید!
شبنم:مگرنحوه پخش کتاب به این صورت نیست که برای همه استان ها و شهرستان ها می فرستند؟
چرا اتفاقا حرف من به ناشر هم همین بودکه اگربرای هر شهرستانی 100 عدد کتاب هم فرستاده شده باشدنباید کتابی می ماند!
شبنم:خب با تجربه بدی که از انتشار اولین کتاب به داشتید چطور شد دوباره به فکر نوشتن و انتشار کتاب بیفتید ؟
دوستان من که این کتاب را خوانده بودند خیلی استقبال کردند و من را تشویق کردند که مجددا به نوشتن کتاب مشغول شوم . لطمه روحی که به من وارد شده بود با تشویق دوستان تا حدودی التیام پیدا کرد . از نظر مالی هم هیچ وقت به ضرر مالی فکر نکردم چون من برای دل خودم می نویسم و حرفه من نویسندگی نیست که بخواهم از این طریق درآمدی کسب کنم . البته برای نوشتن هم دلتنگ بودم . تمام این اتفاقات به نگارش کتابی به نام «به رنگ شفق» منجر شد. 
شبنم:آیا برای انتشار این کتاب باز هم به مشکل برخورد کردید؟
برای انتشار کتاب دوم به سراغ یک موسسه انتشاراتی معروف رفتم . یک سوم سرمایه را هم خودم تقبل کردم و به تیراژ 5000 نسخه چاپ شد . اما به گفته ناشر کتاب با استقبال مواجه نشده بود . تا اینکه یک روز من به یک کتاب فروشی سر زدم و در مورد فروش کتاب «به رنگ شفق» سوال کردم که فروشنده گفت : کتاب خوب فروش می رود . چد وقت بعد هم دریک کتب فروشی بزرگ این کتاب را با تغییراتی در رنگ روی جلد دیدم که نشان می داد کتاب کتاب مجددا به چاپ رسیده بود !


شبنم:با توجه به موضوع خاص کتاب استقبال از آن چطور بود ؟
من این کتاب را در نشر درسا منتشر کردم که بسیار هم معتبر است . من 10 روز بعد از انتشار کتاب که به موسسه سر زدم ، پسر ناشر که کار پخش کتاب را به عهده داشت وقتی من را دید گفت:«من به شما تبریک می گم چون در ده روز اول پخش 600 نسخه فروش داشتید.» اما بعدها که من پیگیر این قضیه شدم جواب مورد انتظارم را نشنیدم و بهانه این بود که قیمت کتاب بالا رفته است.