داستان چاپ یک کتاب
در زندگيتان حتماً بارها و بارها پاي حرفهاي يك كتاب نشستهايد. وقتي يك كتاب را در دست گرفته و شروع به خواندن كردهايد. اما هيچ وقت نشده كه يك كتاب از خودش حرف بزند؛ از سرگذشت خوب و بد عمر و ديدهها و شنيدههايش، بلكه هميشه حرفهاي ديگران را براي شما نقل كرده است. به هرحال ميخواهم براي يكبار هم شده شما را با خود به دنياي يك كتاب ببرم؛ دنيايي به ظاهر كوچك، اما پر از حرفها و ماجراها.
من ساليان سال همراه آقاي نون بودم. اجازه بدهيد نام كامل او را نبرم. او نويسنده سرشناسي است و احتمالاً شما او را بشناسيد. من سالها بخشي از وجود او بودم و همراه با او زيستهام. حتي الان هم با اين كه هويت مستقلي يافتهام و حيات بدون او را تجربه ميكنم، اما سخت به او وابستهام و در پارهاي مواقع مرا به نام او ميخوانند، مثلاً يك نفر به دوستش ميگويد: «فلاني! راستي كتاب تازه «نون» را خواندهاي؟»
گفتم كه، من سالهاي سال همراه آقاي نون بودم و او روزي نبود كه به من نينديشد. اوايل كه در وجود او جايي براي خود دست و پا كرده بودم، آقاي نون هرجا كه ميرفت حتي در ميهمانيهاي خانوادگي نيز در فكر من بود و بعضي وقتها جملات را در ذهنش مينوشت و بارها تكرارشان ميكرد تا فراموششان نكند. يادم ميآيد، يكبار كه همراه خانواده، منزل يكي از برادران همسرش دعوت بود، در ميانه هياهو و غوغاي بحثهاي صاحبخانه و ساير ميهمانان درباره نرخ ارز و بالا و پايين شدن قيمت ملك و مصالح ساختماني ناگهان جملاتي در ذهنش جرقه زد؛ اما چون سر و صدا فراوان بود، نتوانست آنها را به خاطر بسپارد تا در اولين فرصت يادداشت كند. بنابراين قلم و دفترچه جيبياش را درآورد و شروع كرد به نوشتن آن چند جملهاي كه همان جا در حال تولد بودند، درست مثل سلولهاي تازه يا اندامهاي كوچك جنين در رحم مادر.
در همين اوضاع و احوال، برادرزن كوچكتر متوجه شد كه آقاي نون اصلاً به حرفهاي آنان توجهي ندارد و تند تند در حال نوشتن است. او با ايما و اشاره ديگران را دعوت به سكوت كرد و توجه آنان را به آقاي نون جلب نمود. آقاي نون كه غرق در عالم خود بود، پس از اينكه جملات تازه متولد شده را نوشت، دفترچه و قلمش را در جيب گذاشت و همين كه سرش را بالاآورد، ديد كه جماعت دست از حرف زدن كشيدهاند و بر و بر در حال تماشاي او هستند.
همان برادرزن كوچك، ناگهان منفجر شد و با شليك خنده او همه از بزرگ و كوچك زدند زير خنده. اين وسط تنها همسر آقاي نون بود كه از عصبانيت داشت ميتركيد. حتي آقاي نون هم لبخندي به جمع زد تا نشان دهد كه از اين رفتار آنها عصباني نيست. اما مگر برادرزنها و باجناق دست برميداشتند.
خلاصه آن شب پس از بازگشت به خانه، همسر آقاي نون هر چه از دهانش درآمد، نثار آقاي نون كرد و براي چندهزارمين دفعه برادرها و شوهرخواهرش كه جميعاً در كار ساختمانسازي يا بسازبفروشي هستند را مثل چماقي بر سر اين بيچاره كوبيد.
اما شايد باورتان نشود. در همان لحظات هم آقاي نون در حال راست و ريس كردن جملات تازهاي بود كه مثل شير از پستان ذهنش ميجوشيد و او آنها را در حلقوم كاغذهاي سفيدي كه مثل كودكي گرسنه دهان خود را باز كرده بودند، ميريخت. آقاي نون در چنين شرايطي مينوشت. او كارمند متوسطالحالي بود. كارشناس ارشد به شمار ميرفت. نه دون پايه بود و نه آن قدر زرنگ كه پله هاي ترقي را تند تند بپيمايد. هر روز ساعت 16 از اداره خارج ميشد و به خانه ميآمد. پس از كمي استراحت و رسيدگي به درس بچه ها، حوالي ساعت 18 پشت ميزش مي نشست و تا ساعت 21 مينوشت. به طور ميانگين در هفته دو بار اين برنامه بهخاطر خردهفرمايشهاي همسر آقاي نون به هم ميخورد. با اينهمه او پس از شام و تماشاي اخبار، از ساعت 22 تا 24 نيز مينوشت و ميتوانم بگويم به طور متوسط در هفته 25 ساعت از وقت او صرف نوشتن ميشد.
پس از دو سال و سه ماه و چهار روز و هفت ساعت و سي و سه دقيقه از ساعتي كه آقاي نون، قلم و كاغذي جلوي خودش گذاشت و بالاي صفحه نوشت هوالكاتب و اولين جمله را نوشت، من تمام شدم. در اين مدت دو سه بار مرا بازنويسي و دوبار هم ويرايش كرد. به هرحال در ساعت سه و چهل و دو دقيقه صبح يك روز جمعه، من پا به عرصه حيات گذاشتم و لابه لاي كاغذهاي سفيد خطدار آقاي نون بر روي ميز كارش، زندگي خود را شروع كردم. گرچه پيش از آن هم بودم اما نه به اين شكل، بلكه در ذهن و روان آقاي نون.
صبح جمعه وقتي همسر و فرزندان آقاي نون از خواب برخاستند، او خبر تمام شدن كتابش را به آنها داد. خوشبختانه عيال آقاي نون سرحال بود، به شوهرش تبريك گفت و سعي كرد خود را بسيار شاد و شكفته نشان دهد. رفتار او آقاي نون را بسيار خوشحال كرد و حتي به زنش گفت: «همه خستگي اين دو سال و چند ماه با تبريك و خوشحالي تو از تنم خارج شد.» آقاي نون اين حرف را بسيار صادقانه بر زبان آورد، گرچه ميدانست كه هنوز مسير طولانياي در پيش دارد تا من در شكل و شمايل كتاب پشت ويترين كتابفروشيها جا خوش كنم و دستان گرم و پرمهر خوانندگان را در آغوش بگيرم.
آن روز صبح او با همسرش درباره ناشر سرشناسي كه پس از انتشار كتاب قبلي او، آقاي نون را در مجلسي ديده و گفته بود كه بسيار مايل است كتاب بعدي او را منتشر كند حرف زد. همسرش پيشنهاد داد كه هرچه زودتر كتاب را به دست آن ناشر بسپارد، بهخصوص وقتي آقاي نون از خوشحسابي و حتي دست و دلبازي ناشر بزرگ هم گفت. از طرفي آقاي نون در ادارهشان همكاري داشت به اسم جلالي كه پسرخاله او مجوز انتشارات گرفته بود. اين آقاي جلالي هم از يك سال پيش مدام در گوش آقاي نون ميخواند كه پسرخالهاش بسيار مايل است كه كتابي از او منتشر كند و هفتهاي نبود كه جلالي اين موضوع را يادآوري نكند. آقاي نون هم كه اساساً آدم محجوبي است و «نه» گفتن را خوب بلد نيست، طوري با او برخورد كرده بود كه جلالي كار را تمام شده ميدانست. در آن ايام از سادگي آقاي نون لجم ميگرفت و گاهي وقتها واقعاً نگران ميشدم كه نكند آقاي نون توي رودربايستي گير كند و مرا به پسرخاله جلالي كه هزار سودا داشت و نشر و انتشار هزار و يكمين سودايش بود، بسپارد.
اما اتفاقي كه نبايد بيفتد، افتاد و يك روز پسرخاله به اداره آمد و قرار و مدارها گذاشته شد و قسط اول هم موكول شد به پس از دريافت مجوز چاپ از وزارت ارشاد. نميدانيد چه حالي داشتم، نميدانستم چطور حالي اين آقاي نون عزيز كنم كه من متنفرم از اين كه نسخههايم در انبار خاك بخورد. زندگي براي من يعني خوانده شدن، يعني كتابخانه جمع و جور خانههاي نقلي كتابخوانها. واي خداي من، چقدر لذت بخش است وقتي يك نفر مرا به دوستش قرض ميدهد و در مقابل دوستش هم به صاحب من كتاب ديگري قرض ميدهد. من هربار كه خوانده شوم عمرم طولانيتر ميشود.
فرداي آن روز نسخهاي از من به دست پسرخاله رسيد. او هم بدون آن كه مرا بخواند در كمد ميز دفتر كارش گذاشت تا در اولين فرصت به دست حروفچين بسپارد.
همسر آقاي نون وقتي شنيد پسرخاله قرارداد را موكول به مجوز وزارت ارشاد كرده، از كوره دررفت. به هرحال تجربه كتابهاي قبلي آقاي نون را داشت كه بعضي اوقات كتاب تا مدتي در وزارت ارشاد منتظر مجوز ميماند. بنابراين پايش را در يك كفش كرد كه كتاب را پس بگير و به همان ناشر بزرگ بده. تازه هيچ تضميني هم براي چاپ دوم و چاپهاي بعدي توسط پسرخاله نبود، در صورتي كه بيشتر كتابهاي ناشر بزرگ به چاپ چندم رسيده بود. همسر آقاي نون دست آخر گفت: «ميدانم كه رويت نميشود كه خودت به پسرخاله جلالي زنگ بزني، فردا من اين كار را از طرف تو خواهم كرد. تو هم براي بعدازظهر با ناشر بزرگ قرار بگذار و برو پيشش.» آقاي نون هم پذيرفت.
فرداي همان روز نسخهاي از من به دست آقاي ناشر بزرگ رسيد و وقتي غروب آقاي نون به خانه رسيد، چك عليالحساب كه با محاسبه آقاي نون تقريباً نيمي از حقالتأليف ميشد، در جيبش بود. حدوداً دو ماه، حروفچيني، نمونهخواني و صفحهبندي من طول كشيد. ناشر هم براي اين كارها به شدت سختگيري ميكرد. او حاضر است يك كتاب چند ماه ديرتر به بازار بيايد ولي حتي يك غلط تايپي هم نداشته باشد. براي طرح جلد هم او سختگيريهاي خودش را داشت و حتي با مشهورترين گرافيستها هم تعارف نميكرد و اگر روي جلد سفارش داده شده، نظر او را جلب نميكرد، حق الزحمه گرافيست را ميداد و سپس از گرافيست ديگري ميخواست كه روي جلد طراحي كند. با اين حساب روي جلد بسيار زيبايي هم نصيب من شد. سپس صاحب يك چيزي شدم، مثل همان چيزي كه همه آدمها دارند: شماره شناسنامه يا كدملي! من با اين شماره كه به آن شابك يا isbn ميگويند (همان ارقامي كه در شناسنامه هر كتابي ميتوانيد آن را مشاهده كنيد) در همه جاي جهان شناخته ميشوم. مثلاً براي آمارگيري يا دسترسي به كتاب در بانكهاي اطلاعاتي ميتوان از اين شماره استفاده كرد. اين شماره را خانه كتاب در اختيار ناشران قرار ميدهد تا در كتابهاي خود درج كنند. يك هفته ميهماني در كتابخانه ملي براي دريافت فيپا هم خوش گذشت. فيپا مخفف فهرستنويسي پيش از انتشار است كه معمولاً در صفحه نخست كتابها چاپ ميشود و بيشتر به درد كتابدارها ميخورد براي طبقهبندي كتابها در كتابخانهها تا مراجعهكنندگان به سهولت بتوانند در برگهدانها يا در كامپيوتر اطلاعات آن را بهدست بياورند. يك هفته مصاحبت با كتابهايي كه در اداره فيپا همه مثل من انتظار رفتن به چاپخانه را ميكشيدند، لذتبخش بود. درست مثل جواناني بوديم كه پشت در اداره نظام وظيفه با سرهاي تراشيده منتظرند تا به پادگان اعزام شوند. پس از اين بود كه راهي وزارت ارشاد شدم. واقعيتش من دوست دارم كسي كه مرا ميخواند، براي لذت بردن بخواند. براي اين بخواند كه چيز تازهاي ياد بگيرد و از اين آموختن كيف كند. خب، شايد بگوييد كه بدون نظارت نمي شود كه هركس هر چي دلش خواست منتشر كند، قبول. ولي كاش مديران وزارت ارشاد، بررسان كتاب را از ميان كتابخوانان حرفهاي كه با شور و اشتياق كتاب ميخوانند، انتخاب ميكردند تا براي امثال من بيچاره، اين ميهماني ناخواسته، شيرين شود. در اين صورت شايد زمان نظارت و صدور مجوز هم كوتاهتر ميشد. البته من از بررسي خود هيچ گلايهاي ندارم. تازه ممنون او هستم كه گرچه با شور و اشتياق فراوان نميخواند، اما با دقت و سرعت وظيفه خود را انجام داد و مجوز هم صادر شد. اين را هم بگويم كه من هم- حالا تعريف از خود نباشد- در صفحات آخر كار خودم را كردم و بررس محترم هم تقريباً - حالا گيرم نه خيلي- شوقي براي تمام كردن داشت و بعضي جاها ميديدم كه لبخندي ميزند و حتي يكي دو باري دست از خواندن كشيد و غرق در تفكر شد. چنين رفتاري از او براي من بسيار جالب بود. آخر ميدانيد كه هرچه اين واكنشها از سوي خواننده بيشتر شود، من احساس ميكنم كه تأثير بيشتري ميگذارم و زندگي من در وجود خواننده طولانيتر ميشود.
همان روزي كه مجوز صادر شد ناشر بزرگ با آقاي نون تماس گرفت و خبر را داد. آقاي نون هم از خوشحالي قند توي دلش آب شد. خبر ديگري كه آقاي نون را بيشتر خوشحال كرد، انتشار من بود. براي نمايشگاه كتاب كه دو ماه ديگر طبق روال آخر سال داير ميشد. دروغ چرا من هم از خوشحالي در پوست خود نميگنجيدم. پس از دريافت مجوز بلافاصله راهي چاپخانه شدم. اتفاقاً در ليتوگرافي يكي دو تا از همان دوستان تازه يافته فيپا را هم ديدم و از تنهايي درآمدم. ضمن اينكه دوستان ديگري هم بودند كه همه در زير دستان هنرمند ليتوگرافهاي ماهر، فيلم ميشديم. منظورم اين است كه از ما فيلم ميگرفتند تا روي ورقهاي آلومينيومي كه به آنها زينك ميگويند، چاپ بشويم. البته دستگاههاي پيشرفتهتري نيز هستند كه صفحههاي كتاب را مستقيم روي زينكها حك ميكنند و ديگر نيازي به گرفتن فيلم نيست. اين زينكها درست مثل مهرهايي كه شما ديدهايد، عمل ميكنند، يعني زينكها را به ماشين چاپ ميبندند و وقتي كاغذ وارد دستگاه ميشود، ماشين چاپ به صورت خودكار روي زينك را به جوهر آغشته ميكند و سپس آن را روي كاغذ قرار ميدهند و متن روي زينك بر روي كاغذ چاپ ميشود. اين كاغذهاي چاپ شده سپس عازم صحافي ميشود. در صحافي پس از تاخوردن، صفحههاي كتاب، مرتب روي هم قرار ميگيرد و دست آخر روي جلد، صفحهها را دربرميگيرد و كتاب تهچسب ميخورد و شيرازه برايش درست ميشود. البته صحافي هم انواع و اقسامي دارد. كتابهايي كه تعداد صفحه آنها اندك است، صحافي مفتولي ميشوند (با دو تا منگنه در صفحه مياني صحافي ميشوند) اما كتابهاي حجيمتر تهچسب ميخورند كه آن هم دو نوع است؛ چسب سرد و چسب گرم كه محكمتر و بهتر صفحههاي كتاب را نگه مي دارد. ناشر هم براي من به صحافي سفارش كرد كه از چسب گرم استفاده كند. براي كتابهاي بسيار حجيم هم اغلب از صحافي دوخت استفاده ميكنند كه نوع خاصي از نخ به كار ميرود.
بگذريم. آخرين مرحله هم اين است كه ميرويم زير تيغ تا برش نهايي را بخوريم. اين آخرين روز حضور ما در صحافي است.
بهخاطر در پيش بودن نمايشگاه كتاب، در چاپخانه و صحافي غوغايي به پا بود. كارگران گاه شبها هم به خانه نميرفتند تا چاپخانهشان در نزد ناشران بدقول نشود.
بالاخره سه روز مانده به افتتاح نمايشگاه راهي آنجا شدم. حالا من سه هزار و سيصد تا بودم، چرا كه وجودم در سه هزار و سيصد تا تكثير شده بود و درست مثل موجودات افسانهاي كه در آن واحد ميتوانستند همه جا باشند، من هم ميتوانستم در يك لحظه در سه هزار و سيصد جاي مختلف باشم. تازه اين بودن ظاهري من است كه در چاپهاي بعدي افزايش پيدا ميكند، اما هستي باطني من بسيار بيشتر از اين است، چرا كه به تعداد هر خوانندهام هستي تازه مييابم و تا دنيا دنياست، من همچنان با هر بار خوانده شدن، تكثير ميشوم.
يك هفته قبل از اين كه همه نسخههاي من صحافي شود، 50 نسخه را كه آماده شده بود، براي ناشرم ارسال كردند. ناشر هم همان روز با آقاي نون تماس گرفت و آقاي نون مثل تيري كه از چله كمان رها شده باشد، مرخصي ساعتي از اداره گرفت و خودش را رساند به دفتر ناشر، اين نويسندهها هم حال و احوال عجيبي دارند. اغلب آنها اگر هزار تا كتاب هم بنويسند و منتشر كنند، بازهم وقتي خبر انتشار هزار و يكمي را ميشنوند. انگار دنيا را به آنها دادهاند و عجله دارند كه هرچه زودتر كتاب را ببينند و لمس كنند. آقاي نون هم وقتي اولين نسخهام را برداشت، شروع به ورق زدن كرد و دقايقي محو من شد. صفحههاي مرا ورق زد و چند بار اول تا آخر مرا تورق كرد. سپس سربالا آورد و از ناشر تشكر كرد. ناشر هم او را دعوت كرد بنشيند و چاي سفارش داد و همانجا پرونده كتاب را آورد و قرارداد را روي ميز گذاشت و طبق آن چكي به مبلغ مابقي حقالتأليف كشيد، به علاوه 30 نسخه از كتاب كه اين هم طبق قرارداد بود.
قبلاً هم گفتم كه اين آقاي نون آدم سادهاي است. وقتي چك را ديد شروع كرد به تعارف كردن. واقعاً هم از ته دل تعارف ميكرد. گفت كه از وضعيت بازار نشر خبر دارد و ميداند كه دست مردم براي خريدن كتاب به جيبشان نميرود. سپس از رفتار دو، سه ناشري كه قبلاً با آنها كار كرده بود گفت. يكي از آنها شرط گذاشته بود كه پس از فروش همه نسخههاي كتاب حقالتأليف را پرداخت خواهد كرد. يكي ديگر هم يك سوم از حقالتأليف را پس از چاپ ميداد و دو سوم مابقي را طي اقساط يك ساله! اين از نظر آقاي نون آدم با انصافي بود. يكي ديگر كه واقعاً نوبر بود، چون به جاي حقالتأليف گفته بود كه آقاي نون برود و معادل مبلغ آن، كتاب ببرد. تازه به قيمت پشت جلد! آخر ميدانيد كه درصدي از قيمت پشت جلد كتاب سهم كتابفروش است و درصد ديگري سهم شركت پخش.